Who...?{P2}
کریس که از درد کشیدن دلبندش قلبش فشرده میشد گره ای از نگرانی روی صورتش نشست.
_ببخشید..ببخشید..فقط یکم دیگه..
نمیدونست چطور اون لحظه رو تحمل کرد و تمام رد های خون روی بدنش رو پاک کرد، دست هاش بین موهای بلندش رقصید و گونه هاش رو لمس کرد و وسوسه نشد... شاید چون نگران بود.
نگران کسی که عاشقش بود و حالا اینطور زیر دستش خوابیده بود.
بعد از از بین رفتن تمام رد های خون و شستن زخم نسبتا باز دختر سمت جعبه کمک های اولیه برگشت، پنبه آغشته به الکل رو آروم روی کناره های زخمش میکشید و خون خشک شده رو از روی پوستش پاک میکرد.
با هربار تمیز کردن زخمش نجوای دردناک دختر قبلش رو میفشرد اما به خودش میگفت...فقط یکم دیگه.. تمومه..
هر چند لحظه نیم نگاهی به چشم های نیمه باز و لرزون دختر می انداخت تا از هوشیار بودنش مطمئن بشه.
آخرین چسب بخیه رو کنار زخمش زد و پد الکلی و باند رو روی زخمش پیچید.
با گره زدنش دست هاش رو عقب کشید سمت دختر برگشت که تنش فریاد میزد جونی توی تنش نمونده.
سمتش خم شد و با نگاه کردن به صورتش، با کبودی کنار پیشونیش و خط های کوچیک روی گونه هاش مواجه شد. عمیق نبودن.
دستکش های لاتکس رو از دست هاش بیرون کشید و کنار گونه اش رو لمس کرد.
_لنا..به من نگاه کن.. زخمت رو بستم.. تموم شد..یچیزی بگو..
لنا که انگار حداقل درد توی پهلوش ذره ای آروم گرفته باشه، تونست به سختی چشمهاش رو باز کنه و با مردمک های لرزونش به مرد خیره بشه و لب های خشکش رو حرکت بده.
_..سرده.. سردمه..
دستش رو کنار صورت دایون گذاشت و نگاهش رو سمت خودش کشید.
_بدنت رو تمیز کردم.. الان میبرمت بیرون...
لنا حرفی نمیزد، نمیتونست حرفی بزنه! چی داشت بگه؟ وقتی اون بود که مزاحم بود و حالا که این وقت شب خودش رو به اینجا رسونده بود نمیتونست بابت لمس شدن موهاش رو درآوردن لباسش توسط اون مرد رنجیده باشه! اینکه اون مرد قبولش کرده بود لب هاش رو برای هرگونه اعتراضی می بست. کی میتونست اینطوری بی هیچ حرفی اون رو به داخل خونه اش بکشه و بدن خونیش رو تمیز کنه؟...
بعد از گذشت چند دقیقه و مطمئن شدن از آروم بودن دختر، حوله تمیز و بزرگ رو از کمد برداشت و دور بدنش پیچید.
لحظه ای به خودش اومد. اینکه این دختر، لنا، این وقت شب و اینطوری به خونه اش اومده بود و عاجزانه درخواست کرده بود تا کمکش کنه.
و حالا که اینجا توی وان حموم خونه اش دراز کشیده بود و در حالی که پهلوی زخمیش رو بسته بود و موهای لختش بین انگشت هاش می رقصید.
پلکی زد و افکارش رو عقب زد.
بدون توجه به وضعیت وحشتناک حموم فقط بعد از تمیز کردن دست هاش که با وجود دستکش کمی خونی شده بود، دستش رو زیر گردن دختر و دست دیگری رو زیر کمرش انداخت و بلندش کرد. چشمهاش بسته بود، آروم نفس میکشید اما هنوزم اخمی از درد روی صورتش رد انداخته بود.
قبل از اینکه چشمهاش باز بشن سمت اتاق رفت و تن دختر رو روی مبل کنار اتاقش گذاشت.
دستی از لباس های خودش برداشت و بدون وقت تلف کردن و لمس کردن بدن نحیفش که هر لحظه نگاهش رو میخرید، تیشرت سفید رنگ و گشاد خودش رو تن دختر کرد و شلوارش رو با شلوارک خودش که تا اخرین حد بندش رو برای نگه داشتن کمر باریک دختر تنگ کرد، عوض کرد.
دوباره بدن دختر رو بلند کرد تا روی تخت بزاره.
بلافاصله قبل از اذیت شدنش به خاطر زخمش، بدنش روی تخت دراز شد و سرش روی بالشت نرم قرار گرفت.
بالشتی دیگه ای رو از سمت دیگه تخت برداشت و کنار دختر گذاشت تا موقع خواب روی زخمش برنگرده.
پتوی روی تخت رو تا زیر گردنش بالا کشید و لحظه ای همونجا، همونقدر نزدیک و در حالی که روی دو ساعد دستش روی تخت، روی بدن دختر خم شده بود نگاهش روی صورت رنگ پریده و معصوم دختر نشست.
چیشده بود..؟ چه بلایی سر معشوقه اش آورده بودن...؟
برای بار اخر نگاه نگران و خسته اش رو به تن خوابیده روی تختش انداخت.
چرا..؟
چرا این دختر زخمی بود؟.. چرا به خونه اون اومده بود؟ و چرا کریستوفر قلبش میلرزید..!؟
.
.
.
to be continued...
_ببخشید..ببخشید..فقط یکم دیگه..
نمیدونست چطور اون لحظه رو تحمل کرد و تمام رد های خون روی بدنش رو پاک کرد، دست هاش بین موهای بلندش رقصید و گونه هاش رو لمس کرد و وسوسه نشد... شاید چون نگران بود.
نگران کسی که عاشقش بود و حالا اینطور زیر دستش خوابیده بود.
بعد از از بین رفتن تمام رد های خون و شستن زخم نسبتا باز دختر سمت جعبه کمک های اولیه برگشت، پنبه آغشته به الکل رو آروم روی کناره های زخمش میکشید و خون خشک شده رو از روی پوستش پاک میکرد.
با هربار تمیز کردن زخمش نجوای دردناک دختر قبلش رو میفشرد اما به خودش میگفت...فقط یکم دیگه.. تمومه..
هر چند لحظه نیم نگاهی به چشم های نیمه باز و لرزون دختر می انداخت تا از هوشیار بودنش مطمئن بشه.
آخرین چسب بخیه رو کنار زخمش زد و پد الکلی و باند رو روی زخمش پیچید.
با گره زدنش دست هاش رو عقب کشید سمت دختر برگشت که تنش فریاد میزد جونی توی تنش نمونده.
سمتش خم شد و با نگاه کردن به صورتش، با کبودی کنار پیشونیش و خط های کوچیک روی گونه هاش مواجه شد. عمیق نبودن.
دستکش های لاتکس رو از دست هاش بیرون کشید و کنار گونه اش رو لمس کرد.
_لنا..به من نگاه کن.. زخمت رو بستم.. تموم شد..یچیزی بگو..
لنا که انگار حداقل درد توی پهلوش ذره ای آروم گرفته باشه، تونست به سختی چشمهاش رو باز کنه و با مردمک های لرزونش به مرد خیره بشه و لب های خشکش رو حرکت بده.
_..سرده.. سردمه..
دستش رو کنار صورت دایون گذاشت و نگاهش رو سمت خودش کشید.
_بدنت رو تمیز کردم.. الان میبرمت بیرون...
لنا حرفی نمیزد، نمیتونست حرفی بزنه! چی داشت بگه؟ وقتی اون بود که مزاحم بود و حالا که این وقت شب خودش رو به اینجا رسونده بود نمیتونست بابت لمس شدن موهاش رو درآوردن لباسش توسط اون مرد رنجیده باشه! اینکه اون مرد قبولش کرده بود لب هاش رو برای هرگونه اعتراضی می بست. کی میتونست اینطوری بی هیچ حرفی اون رو به داخل خونه اش بکشه و بدن خونیش رو تمیز کنه؟...
بعد از گذشت چند دقیقه و مطمئن شدن از آروم بودن دختر، حوله تمیز و بزرگ رو از کمد برداشت و دور بدنش پیچید.
لحظه ای به خودش اومد. اینکه این دختر، لنا، این وقت شب و اینطوری به خونه اش اومده بود و عاجزانه درخواست کرده بود تا کمکش کنه.
و حالا که اینجا توی وان حموم خونه اش دراز کشیده بود و در حالی که پهلوی زخمیش رو بسته بود و موهای لختش بین انگشت هاش می رقصید.
پلکی زد و افکارش رو عقب زد.
بدون توجه به وضعیت وحشتناک حموم فقط بعد از تمیز کردن دست هاش که با وجود دستکش کمی خونی شده بود، دستش رو زیر گردن دختر و دست دیگری رو زیر کمرش انداخت و بلندش کرد. چشمهاش بسته بود، آروم نفس میکشید اما هنوزم اخمی از درد روی صورتش رد انداخته بود.
قبل از اینکه چشمهاش باز بشن سمت اتاق رفت و تن دختر رو روی مبل کنار اتاقش گذاشت.
دستی از لباس های خودش برداشت و بدون وقت تلف کردن و لمس کردن بدن نحیفش که هر لحظه نگاهش رو میخرید، تیشرت سفید رنگ و گشاد خودش رو تن دختر کرد و شلوارش رو با شلوارک خودش که تا اخرین حد بندش رو برای نگه داشتن کمر باریک دختر تنگ کرد، عوض کرد.
دوباره بدن دختر رو بلند کرد تا روی تخت بزاره.
بلافاصله قبل از اذیت شدنش به خاطر زخمش، بدنش روی تخت دراز شد و سرش روی بالشت نرم قرار گرفت.
بالشتی دیگه ای رو از سمت دیگه تخت برداشت و کنار دختر گذاشت تا موقع خواب روی زخمش برنگرده.
پتوی روی تخت رو تا زیر گردنش بالا کشید و لحظه ای همونجا، همونقدر نزدیک و در حالی که روی دو ساعد دستش روی تخت، روی بدن دختر خم شده بود نگاهش روی صورت رنگ پریده و معصوم دختر نشست.
چیشده بود..؟ چه بلایی سر معشوقه اش آورده بودن...؟
برای بار اخر نگاه نگران و خسته اش رو به تن خوابیده روی تختش انداخت.
چرا..؟
چرا این دختر زخمی بود؟.. چرا به خونه اون اومده بود؟ و چرا کریستوفر قلبش میلرزید..!؟
.
.
.
to be continued...
- ۵۸۴
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط